تبليغاتX
پرتقال بانو

پرتقال بانو

دغدغه هاي پرتقالي من

47:

از شدت استرس دل پیچ  گرفتم.

من چه مرگم شده?!!!!

خودمم نمیدونم.

وای دوباره پیچ داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

46:

دلم یه دوست خیلی خیلی صمیمی میخواد که بتونیم اکثرا با هم باشیم.مثلا بریم کلاس ورزش و خیلی جاهای دیگه.یه دوست پایه.یه دوست که همیشه در دسترس باشه.یه دوست مجرد.
یه دوست که وقتی بهش زنگ میزنم نخوام براش پیام بزارم و فوری بتونه گوشی رو برداره.
یه دوست که وقتی بهش زنگ میزنم بدون هیچ محدودیتی باهاش حرف بزنم.
توی دانشگاه خیلی دوست دارم ولی نمیتونم به چشم دوست نگاشون کنم .فقط همکلاسیای خوبی ان برام.نمیتونم بپذیرمشون بعنوان دوست صمیمی با اینکه بعضیشون خیلی دخترهای خوبی ان.
دلم یه دوستی میخواد که جیک و پیک هم رو بدونیم.
دلم نمیخواداز صفر شروع کنم.دلم واسه دوستام تنگ شده.از وقتی ازدواج کردن خیلی سرشون شلوغ شده.تقصیری ندارن درس و شوهر و کار , دیگه وقتی نمیمونه براشون .با اینکه هنوز بهترینن برام.
آخ که چقدر دلم یه جمع دوستانه میخواد که از اولش بخندیم تا آخرش.اونقدر بگیم و بخندیم که فکمون درد بیاد.
دلم اون قهقهه های دوران دبیرستان رو میخواد.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

45:من اينجا بس دلم تنگ است...


من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است?
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم....
بيا اي خسته خاطر دوست !
اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم.....

                                 ((مهدی اخوان ثالث))
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

44:

اصلا حوصله مهمون رو ندارم.حوصله خیلی از آدما رو ندارم.میشینم حساب کتاب میکنم تو چند ساعتی که باید پیش مهمونا باشم و لبخند مصنوعی به لب داشته باشم میتونم کلی کار انجام بدم که دوست دارم.

حوصله دیدن آدمایی رو ندارم که سالی یه بار هم نمی بینمشون.آدمایی که سالهاست باهاشون خاطره مشترکی ندارم و وقتی می بینمشون حرفی برای گفتن نداریم به جز مرور خاطراتی که بارها و بارها مرور شدن و دیگه مزه شون رو از دست دادن.

دیگه حوصله دیدن آدمایی رو ندارم که دنیای من با اونا زمین تا آسمون فرق داره.

حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم.

تنهایی رو ترجیح میدم تا بودن با آدمایی که دوست ندارم ببینمشون ,حداقل برای یه مدت.

من فقط سلامتی و راحتی شون رو میخوام. همین!

امشب هم از این مهمونا داریم.کاش نمی یومدن.

*الان فقط دلم واسه خواهرم تنگ شده.دیروز این موقع پیش هم بودیم.این روزها ارتباطمون خیلی با هم خوب شده.

*چقدر من اینجا رو دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

43:

دلم عمل کردن به برنامه ریزی میخواد.

دلم تنبلی رو کنار گذاشتن میخواد.

دلم یه تلاش مضاعف میخواد.

دلم هر روز درس خوندن میخواد.

دلم برای یه بارم که شده خرخونی میخواد.

دلم book worm ی میخواد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

42:

این شب ها منم و تنهایی و یاد تو و چشمان خیسم...



پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
نوازش كن مرا با دستهاي خيس از عشقت
سرم را سخت در بر گير
كه ميخواهم ببارم من به دشت شانه هايت
مرا بنگر چنان كز عشق آتش گيرد اين غمهاي پنهانم
مرا بنشان چنان كز ماه رويت
چراغاني شود شبهاي تاريك بيابانم
بيا
بيا بنگر بيا بنشان
بيا آتش بزن اين دردهاي بي پناهي را
بيا بر هم بزن رسم جدايي را
بيا
بيا كز دوريت جانم بيابان است
بيا بنگر كه نام تو
در اين شبهاي تنهايي
مرا سوزاند
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

41:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

40:بی تو بودن ها...

 
ورق ورق زرد شد

دفتر خاطراتم در پاییز نبودنت

از دلم دفتری نو خواهم ساخت

و با خون دل مرکبی

برای ثبت لحظه های بی تو

باشد که گاه برگشتن

پای بر برگهای خزان دلم نهی

و بهاری کنی وجودم را

*این شعر رو  توی این وبلاگ دیدم که خیلی به دلم نشست.نمیدونم کار خود نویسنده وبلاگه یا یکی دیگه به هر حال دستش درد نکنه خیلی قشنگ توصیف کرده لحظات تنهایی رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

39:این روزها...

برام همه چیز قاطی پاتی شده.خیلی قدرت تمییز دادن مسائل رو از هم ندارم.همش دارم ظاهر رفتار نزدیکانم رو میبینم.خوبی هایی که تا الان در حقم کردن رو نمیبینم اصلا.

یکم هم سنگدل تر شدم.این سنگدلی اصلا به من نمیاد.خودمم دارم تعجب میکنم که این رفتارا مال منه؟

دلم برای کسی خیلی تنگ نمیشه یه جورایی دلم سنگین شده از بعضیا.

یه عادت کثیفی که دارم فراموش کردنه. نزدیکانم (یعنی نزدیکان ترین هام )هر چند وقت یه بار یه جورایی باید بهم نشون بدن که دوسم دارن و گرنه اگه چند وقت قبلش یکی از اعضای بدنشون هم برای نجات جونم بهم هدیه داده باشن من کور میشم و نمیبینم و متهم میشن به جرم دوست نداشتن من و اهمیت ندادن بهم.

هر چقدر توی روابطم با بقیه منطقی و عقلانی رفتار میکنم در عوضش با اونایی که خیلی بهم نزدیکن مثل اعضای خانواده ام یا فقط یکی دوتا از دوستام بشدت احساسی و غیر منطقی رفتار میکنم.

نمیتونم ببینم یکی رو بیشتر از من دوست دارن یا بیشتر از من بهش توجه میکنن.

مخصوصا پدر و مادرم.

من نمیتونم دوم باشم.

خلاصه که این روزها اون روی شیر مردادی ِ من بشدت بالا اومده و هر لحظه ممکنه به بقیه حمله کنه بدون هیچ عذاب وجدانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط پرتقال بانو  | 

38:

اینقدر دلم برای اینجا تنگولیده! خیلی حرف دارم ولی الان بشدت خوابم میاد.چون صبح خیلی خیلی زود پا شده بودم امروز.

فقط دلم خواست بعد از مدتها  اینجا که تنها چیزیه که کاملا متعلق به منه یه چیزی نوشته باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط پرتقال بانو  |